خرید بک لینک


هرچند به هیچ وجه زیر بار سریالهای سیما نمی رم(البته باید اعتراف کنم یکخط درمیان دارم ارمغان تاریکی رو نگاه می کنم)اما وقتی کنار همسرم میشینم حاضرم برفک تلویزیون رو هم تماشا کنم و باهاش چای و تخمه بخورم!!روی همین حس حال از چند قسمت سریال آوای باران فیض بردیم.
سریالی که به نظر من مخاطب خوبی داشت.قسمت آخرش رو هم با کل ایل و طایفه دیدیم و کلی خندیدیم!!
البته توی دلم هم چند تا فحش نثار نویسنده و کارگردان این فیلم کردم که چطور با ساختن این سریالهای درپیتی بازار سریالهای مستهجن ماهواره رو برای خانواده ها گرم می کنن!!

البته بعد از دیدن سریال ثریا من که اعتقاد پیدا کردم سریال سازهای ما همه عقده ای هستند!!!

خودتون فکرشو بکنین در یک قسمت از سریال در فاصله چند دقیقه چند تا قتل و مرگ زن زائو و افلیج شدن زن و بچه و ....رو ببینی! فیل که باشه شوکه میشه!

اگر نویسندگی این باشه که من فکر کنم تو مایه های شکسپیرهستم!!!

مردم ما کم غصه ندارند که بخواهند فلاکت و بدبختی خانواده ها را حتی در فیلمها ببینن.میشه فیلم طنز نساخت ولی دل مردم رو هم غمناک نکرد.

نویسنده عزیز نمیشد کیانوش رو نکشی و آخر فیلم یک عروسی توپ را می انداختی که حالی کرده باشیم!

شکیب بدبخت از پگین که بدتر نبود!نمی شد حالا دستگیرش می کردی تا مجبور نشیم ضجه های آفرین رو سر سفره شام بشنویم و بعد هم خبر مرگشو!!!!

نمی شد بجای یک دوست دختری که بیست ساله منتظر نشسته و تازه خطر ایدز هم از بیخ گوشش گذشته یک مادر بزرگ پیر میذاشتی تا گوش نادر رو بکشه و با دعاهاش سربراهش کنه؟

نمیشد بجای سر به نیست کردن نادر گیوه چی رو بدام مینداختی؟

و از همه مهمتر اگر تو دامداری آصف یک مریخی کنار جسد شکیب پیدا می شد باور پذیر تر از گم شدن زیور و بعد تبدیل شدن اون به یک گدای خیابانی بود!!!

و اینکه آخر سریال چرا باران رو تبدیل به یک فرزند شهیده کردی؟

برچسب: نویسنده: کاوه قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1398 ساعت: 0:15

صفحه بندی